و اینک پایان
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

...

هستم.

هنوز هم هستم .

رفتم و آمدم .

به مید آن روزی که همه شاد باشیم .


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/٦/۳ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

پوچستان

مرا به نام خوانده ای در این سودای شیدایان . گسست دل نتوانم کرد از آن شیرین انگاری پرمهری که مرا دچارش کردی .

لیک چه باک از این پوچستانی که هر گامش را خاری نهاده اند ؟

به پیش خواهم رفت تا بیالامش به اندوه خویش و جانش را زهرآگین سازم از مهر کهنم ، همان که از رنجهایم به یغما برده ام .

ای که در خواب رفتن مانده ای و هنوز بر جای خویشی ، خویش بشکن و بر این زمین آرام گیر که گورت را یافته ای .


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/٤/۱٧ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

چه می دونم

از گذشته به اکنون گریختم .

و امروز بدانجا رسیده ام که از اکنون نیز به آینده بگریزم .

از فریاد هزار باره ی خویش ، خود شکستم .

که چه گفتم .

به که گفتم .


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٤/۱٥ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

نازنینانم کجایید ؟

نه از آشنایان وفا دیده ام

نه در باده نوشان صفا دیده ام

ز نامردمیها نرنجد دلم

که از چشم خود هم جفا دیده ام

یکی از قشنگترین شعرهای زندگیم این شعری هست که این پایین نوشتم . انقدر از همه بد دیدم که برام آرزو شده که منم بدی کنم :

یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک ، آزارش دهم ، وزغصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید مَیَفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه یی ، چابک تر از پروانه یی
رقصم بر ِ بیگانه یی ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگند ها ، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را ، راضی ز آزارش کنم


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٤/٧ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

آمریکا دوستت دارم

کاش پناهندگی منو به لاس وگاس قبول می کردن که دیگه هیچ آرزویی توی دنیا ندارم .

چقدر دوست دارم خوشگذرونی در لاس وگاس و رانندگی توی جاده های آریزونا با شورلت کاپریس کلاسیک و پیاده روی توی خیابونای مانهاتان و گذروندن زمستون توی جنگلهای آلاسکا و رفتن به شهر بزرگ ایرونیا همون تهرانجلس خودمون .

چقدر آرزو دارم که به بار توی کنسرت اندی باشم .

برم اونجا و از این شهر پر از خاطره فرار کنم .

برم اونجایی که قشنگترین آهنگهای ایرانی زندگیمو اونجا ساختن .

برم و به مزار مهستی عزیزم بوسه بزنم .

برم به جایی که مستی ، گناه نیست . شادی ، جرم نیست . آزادی ، رویا نیست . عشق ، کابوس نیست .

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٤/٧ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

بازگشت دوباره ی من

هیچی مهم نیست جز من .

هیچی وجود نداره جز من .

هیچی ارزش نداره جز من .

چون این منم که باید زندگی کنم .

باید از زندگی لذت ببرم .

باید عشقورزی کنم .

و میراث جاودانه ی انسان رو به همه هدیه کنم .

و اینک بازگشت ...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/۳/۳۱ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته


انتظارم تا هميشه بی پايان . . .

.

.

.

هزاران سال دیگر ، کسی خواهد آمد که مرا در توهم آرزوهای ناکامم فرو خواهد برد .

کسی که نخواهم دیدش .

کسی که دیر می آید .

فریادهایم خاموش گشته و جانم نیز فراموش .

افسوس که آرزوی عشق ، برایم حسرتی جاودانه خواهد گشت .

من همانم که معشوقه هایم مرده اند .

.

.

.


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٠/٢ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

عشق من به سلامت ...

و برای نخستین بار آخرین سخن از من بود : برو به جهنم .

دوباره آغازیده ام .

پس به حکم آغازم و به پشتوانه ی آموخته هایم ، به مهر می خندم و عشق را به سخره می گیرم .

عشق را به هرزگی شناختم ، پس خود را نیز ، پس بودنم را نیز .

زین پس از هوس ، معبود جاودانه یی خواهم ساخت و تقدس گناه را پاس خواهم داشت .

من به زهر عشق آلوده ام .

و درمانم چیزی نیست مگر تطهیر جسمم با گناه .

و امروز همه ی نیایش من :

به نام هوس ، شادیم پاینده باد .


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٠/٢ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

گورستان قلبها . . .

پرواز را فراموش کرده ام . دوباره آغازیده ام .

بالهایم را به یغمای اصول زیستن برده اند .

دیگر مرگ ، همدم تنهاییهایم نیست .

زندگی را به همسایگی ام آورده اند و بهای این همسایگی ، ویرانی سرزمین رویاهایم بود .

هم اکنون بی رویا ، بی هیچ آرزو ، بی مهر و مهربان ، بی هیچ چشم آشنا ، بی گرمای وجودی ، بی امید با او بودنی وبی سرزمین پاکی ، غرقه در روزمرگی ناچار زندگی ، خاکستر دل سوخته ام را نفس می کشم .

 *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***

این بار باید یه راه خوب پیدا می کردم . دیگه نباید شکست می خوردم . برای همین باید یه کم خطر می کردم .

به اندازه ی کافی پول جور کردم که اونو بخرم ولی نمی دونستم از کجا می تونم گیرش بیارم .

چند روزی طول کشید ولی بالاخره یه نفرو پیدا کردم . به آدرسی که گفته بود رفتم و . . .

-         آقا می شه همینجا امتحانش کرد ؟

-         نه داداش . مگه می خوای همه ی محله رو خبر کنی ؟ خیالت تخت باشه . ما جنس خراب و دست دو به مشتریهامون نمی ندازیم .

-         باشه . پس دست کم فشنگ زیاد بده .

-         ...

-         مرسی .

با خودم فکر کردم برم به یه کوهی یا یه بیابونی که کسی صداشو نشنوه .

ولی نه . اونجوری هر کسی که پیدام می کرد ، اسلحه رو هم برمی داشت و معلوم نبود با اون چی کار کنه .

دوست نداشتم وقتی که می رم کسی به خاطر سهل انگاری من آسیب ببینه .

خونه ی خودمون ؟ خونه ی فامیل ها ؟ . . . دوستها ؟ یا دانشگاه ؟

آره . دانشگاه .

پس . . .

صبح زود از خواب پا شدم . حموم رفتم . اصلاح کردم . موهامو مرتب کردم و ژل زدم . بهترین کت و شلوارمو پوشیدم . ساعت 9:00 صبح بود که به دانشگاه رسیدم . خوبه . دقیقا ساعت استراحت !

رفتم وسط حیاط . هدفون توی گوشم بود و آهنگ گوش می دادم . آهنگ انتظار :

یکی از راه می رسه . . .

اون که با عشق آشناس . . .

برای تنهایی هام . . .

هدیه ی دست خداس . . .

ولی نه . دیگه هیچ کس از راه نمی رسه و اگر هم برسه بویی از عشق نبرده . دیگه از این زندگی بیزارم . صدای آهنگ تا آخر بلند بود و هدفون توی گوشم داشت منو کر می کرد .

ولی دیگه مهم نبود . چون تا چند دقیقه ی دیگه نیازی به این گوشها نخواهم داشت .

دیگه کاملا توی فضا بودم . آماده ی فراموش کردن همه ی دنیا .

به سلام هیچ کس جواب ندادم چون چیزی نمی شنیدم .

فقط حرکت لبهاشون . . .

شاید هم سلام نبود . . .

مهم نیست .

چنان بهشون نگاه کردم که انگار به آینده ی مبهم و مسخره شون چشم دوختم .

رسیدم وسط حیاط . کسی نگاه نمی کرد . آروم دستمو به جیبم بردم . اسلحه رو به سمت آسمون گرفتم و یه تیر شلیک کردم .

همه ساکت شدن و به من نگاه کردن .

بدون مکث اسلحه رو روی سرم گذاشتم و با همه ی قدرت ، فریاد کشیدم .

دیدن نگاه مات اون همکلاسیهای احمق چه لذتی داشت . . .

چشماشون پر از اشک شده بود ولی صداشون درنمی یومد .

کسی نگران من نبود .

کسی دوست داشتنهای منو به یاد نداشت .

کسی منو یه دوست نمی دونست .

کسی دلش برای من تنگ نمی شد .

کسی با رفتن من روزش خراب نمی شد .

چون من برای هیچ کس چیزی نبودم .

عشق من برای هیچ کس ارزش نداشت .

کسی نگران من نبود .

تنها از این ناراحت بودن که الان دیدن یه جنازه باعث چندش اونا می شه . فقط همین .

کسی نگران من نبود .

من همیشه منتظر . . .

ولی هرگز کسی منتظرم نبوده .

و هیچ کس هم منتظرم نخواهد موند .

چرخیدم و چرخیدم . . .

و با قدرت به زیباترین چشمهایی که بی صدا و بی خاطره به من دوخته شده بود نگاه کردم .

و آخرین نگاه پیش از شلیک . . .

سرم پر از خون شده بود .

خون فوران می کرد ولی من ایستاده بودم . . .

" یک ساعت " . . .

" تو یک ساعت وقت داری " . . .

" یک ساعت " . . .

این صدایی بود که به مغزم الهام می شد .

نمی دونم صدا از کجا می یومد .

گلوله وسط مغزم بود و خون فوران می کرد ولی من راه می رفتم .

" یک ساعت " . . .

یک ساعت . . .؟

چی کار کنم ؟ وای نه . . .

داشتم پشیمون می شدم . ولی نه .

باید از این یک ساعت بهترین استفاده رو بکنم .

راه افتادم تا برم پیش تنها چشمایی که با همه ی کوچکیشون ، همه ی دنیا ی من بودن .

ولی . . .

زودتر از یک ساعت به اونجا نمی رسیدم .

فقط می خواستم بهش بگم گفتی برو . . .دارم می رم . . . ولی من دوستت دارم . . . یا شاید هم بهتره بگم دوستت داشتم چون دارم می رم . خودت خوب می دونی که تا روزی که زنده یی کسی تورو اونجور که من دوستت داشتم . . . ولی . . .

دیر می شد . می ترسیدم نرسم .

وسط حیاط دانشگاه بودم .

تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که به سمت خونه ی اون بایستم تا فریاد بزنم و بگم دوستت داشتم .

آسمون ، سرخ شد . خیابون و دانشگاه و همه چیز محو شدن .

به زیر پام که نگاه کردم همه جا پر از قلبهای لزج و له شده وتکه تکه شده بود .

تا جایی که چشم کار می کرد همه جا قلبها به زمین ریخته بودن .

بعضی از قلبها هنوز کمی تپش داشتن و بعضی ها هم گندیده بودن .

ناگهان هزاران صدا به گوشم رسید .

در یک چشم به هم زدن اونجا پر از کسایی شد که همه شون فقط یه ساعت وقت داشتن . پر از کسایی که شهامت داشتن تا برای زندگیشون خودشون تصمیم بگیرن و بین موندن و خرد شدن یا رفتن و به آرامش رسیدن ، آرامش مطلق و ابدی رو انتخاب کردن .

همه ی صدا ها می گفتن : دوستت دارم . . . دوستت داشتم . . . دوستت دارم . . . دوستت داشتم . . . دوستت دارم . . . دوستت داشتم . . .

من هم شروع کردم به گفتن . . .

به سمت خونه ی اون ایستاده بودم . . .

دوستت دارم . . . دوستت داشتم . . .

لحظه به لحظه تند تر و تند تر می گفتم . . .

هزاران صدا همه یک صدا . . . ولی به هزاران سمت و هزاران کس . . .

و . . .

تموم شد .

صدای پارس سگها می یومد .

ما توی گورستان قلبها بودیم .

** ** ** ** ** ** ** ** **

یک ساعت به پایان رسید .

و گورستان قلبها در یک آن پر از سگهای سپید هار شد .

سگهای سپید گرسنه ، همه ی قلبها را خوردند . گرگهای سیاه در دوردستها زوزه کشیدند . گله ی سگها ی سپید رفتند و به آنان پیوستند .

استثنایی نبود .

استثنا مرده بود .

من و دیگران به خاک افتادیم .

و اینک گورکن ها برای به خاک سپردنمان به گورستان عشق آمده اند .

می گن خدا از آفرینش هر کسی ، هدفی داشت . هدف خدا از آفرینش من شاید ساختن یه خاطره برای تو بود .

دوستت دارم . . .

دوستت داشتم . . .

من رفتم .

کسی که روزی دچار زندگی شد و اینک به رهایی می اندیشد . . .

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٧/۱۸ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

جشنی بر پاست . من رفته ام . . .

سیاه است این سپیدی .

مرگ است این زندگی .

درد است این فریاد .

گریه است این خنده .

تباهیست این نفس .

دردم زبانه کشیده .

اشکم به پای پنداری از نیستی بر زمین ریخته . به پای رویایی که هرگز بیش از خیالی آراسته از نادانی نبود .

انتظارم بی پایان و دردم نیز .

بیا ای خیال اغواگر .

بیا ای نابود گر لحظه ها ی خاطره ی بودنت .

بیا ای گریه ساز خنده های مستانه .

بیا ای آرزوی همیشه آرزو .

بیا ای گرمای تنت گرمای بودنم .

بیا ای هرگز .

بیا . به فریادم ، بیا .

به التماسم ، بیا .

به اشکم ، بیا .

به انتظارم ، بیا .

به دردم ، بیا .

اگر نه ، پس به مرگم بیا .

به رفتنم جشن شادمانه ی زادروزت را آغاز کن .

آغاز کن پایکوبی را بر مزارم که حس بودن قدمهایت بر خاکم نهایت جاودانگی در نبودن را پیشکشم کرد .

ایستاده بر گور من پیمانه ها ی شراب را به سلامتی آشنایان مست از چشمانت بنوش و با فریادت به آنان بگو :

" بنگرید فرجام مستی ها یتان را . بنگرید فرجام لحظه ها ی کوتاه شادی و پایکوبیتان را . آن که اکنون به شادی بر خاکش پای می کوبم ، روزی نخستین پیمانه ی شراب چشمانم را نوشیده بود . پس بدین سان کیفر گستاخیش را می بیند . "

و من محکومم به دیدن هر آنچه که مرگ از دیدنش برتر است .

من محکومم به دانستن هر آنچه که دیوانگی از آن زیبا تر است .

من محکومم به لحظه ها یی که در کنارت گام بر می دارم ولی پرواز

روحت به دورترین آسمان ها ، نهایت فاصله ی ما را نمایان ساخته است .

پس به خواسته ی تو ، سپیده دم برایم هرگزی جاودانه گشته است .

تا نفس آخر ، تنها به کیفر گناه حس بودنت ، در شب زندگی . . .

درد تنهایی ، روانم را به آتش کشید .

به دنبال مرهمش ، دل را به حراج گذاردم به بهای هیچ .

دلم به نفرینت ، نشان تو را داشت و هیچ کس آن را خواهان نشد .

اگر چه پرداخت هیچ برای هر کسی آسان بود ولی دل شکسته ، تا ابد لیاقت عشق تازه را نخواهد داشت .

سرد است .

آری نشان مرگ است .

زندگیم سرد است .

این نیز رفتن توست .

من اینجا برای بدرقه ی تو هستم .

رفتنت مرگ من است .

مهربان بی مهرم ، رفتنت مبارک . . .

****

 

( و امروز سالهاست که من در گورم به جاودانگی موعود ، رسیده ام . )


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٥/۱٧ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

رها از عشق بی مقدار . . .

زنهار ای آرزوی گم در هیاهوی مستانه ی بیگانگان ، که دیگر نامم را بر زبان نیاوری .

تو ای گم گشته در رویای هزاران ، تو ای گوشهایت در بند خنده های بی پایان ، تو ای چشمانت آلوده ، تو ای جسمت پر از حس نوازشهای هوسناک دل فروشان بازیگر ، در شادیسرای پر نامت ، نامم را به لب نیاور .

بیش از این مرا آلوده ی لحظه های سیاهت نکن .

مرا از بند رویاهای بر آبت رها کن .

مرا بگذار .

رهایم کن .

هوسهایت بی پایان و بی درمان . سرت سودای صد ها و هزاران .

از نهایت عشق بی مقدارم به ژرفای تنفر خود خواسته ات گذر می کنم .

ولی نه در تنفر تو و نه در عشق من دلیلی نیست .

آفرینش ، ما را از روز نخست چنین خواست .

عادت هر روزه ی من حس شکنجه ها ی بی رحمانه ی توست .

و تا روز بزرگم در کنار درد ها ی پر مهرت خواهم آرمید .

تا شب کمتر از یک نفس باقیست .

باشد که سیاهی ، چراغ راهمان باشد که از نور ، هیچ به هیچ خواهد پیوست .

به خواست سیاه شب و به نام سرخ خون ، آرامشم را فرا می خوانم .

در راه  تنهایی ، از مستی به دورم .

و سالهاست که هستیم را به هیچ باخته ام .

اینک هستیم به خونخواهی آمده است .

و من تسلیم اراده های پوچ این بی فردایان .

پس ، فردای مرا نیز پوچی آن هیچ انگاران در بر می گیرد .

من امروز دچار ناچاری سوداگران سرخ گشته ام .

و تنها به پایان می اندیشم که چگونه در آن جاودانه خواهم گشت .

روان نیاکان عشق را سرمای زندگان از نفس مرده به رنج آلوده است .

دیوانگی ها را نهایت نیست .

در نخستین روز آفرینش انسان ، منطق به پایان رسید .

جنون ، سرمشق زندگی همیشه زمستانم .

بهاری ، نیست .

زمستان ، تنها فصل جاودانه ی بودن سراسر نیستی من گشته است .

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٥/٢ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

دیروز روز خوبی بود . . .

هیچ وقت نمی تونم اتفاقی رو که دیروز برام افتاد رو فراموش کنم .

دیروز بعد از مدتها تنهایی و ناراحتی ، یه روز عالی داشتم .

من توی تختم خواب بودم .

توی خواب و بیداری ، صدای پایی رو شنیدم که به آرومی نزدیک و نزدیکتر می شد .

وقتی رسید کنارم یواش یواش صدام کرد .

چشامو که باز کردم شوک زده شده بودم .

توی گرگ و میش اون سحرگاه وسط تابستون ، انتظار هر کسی رو داشتم به جز اون .

باورم نمی شد . . .

اون عشق من بود که بعد از چند سال دوباره برگشته بود پیشم .

از کجا اومده بود ؟ چرا اومده بود ؟ نمی دونستم . فقط مثل بچه ها خوشحال بودم .

به خاطر من یه لباس خیلی قشنگ پوشیده بود . یه دسته گل مریم تازه هم توی دستش بود .هنوز گل محبوب منو به یاد داشت . بوی مریم تازه همیشه منو مست می کنه .

ولی این اولین باری بود که عشق من می خواست بهم یه دسته گل بده . همیشه می گفت : نه به کسی گل بده ،  نه از کسی گل بگیر . گل زود پژمرده می شه . همیشه دنبال چیزی باش که موندنی باشه .

پس چرا با گل اومده بود ؟

مدتها بعد تنها چیزی که فراموشم نمی شد این بود که عشق به اون ، مثل یه گل بود .

آخرین باری که دیدمش چند سال پیش بود که با گریه ازم خداحافظی کرد و منو با خاطره ی خنده ها ی پر فریادش تنها گذاشت .

ولی دیروز اون دوباره پیش من برگشته بود . همه ی گذشته ی پر خاطره ی منو که پر از نگاه ها ی داغ اون بود زنده کرده بود .

وای ...

روز عهد وپیمون ، شرم و حیای روزای اول ، هر لحظه گوش به زنگ تلفن بودن ، دنبال بهونه گشتن به خاطر یه زنگ و یه قرار ، وسایل همدیگرو دست هم جا گذاشتن ، کادو ها ی مثلا نمک گیر!!! ، تو همه ی کافی شاپ ها و رستوران ها خاطره ی با هم بودن ، تو برف زمستون وسط کوه بودن ، مثل دیوونه ها زیر بارون ساعتها قدم زدن ، شک و بدبینی به یه زنگ و یه نگاه ، ترس از اینکه لحظه ی کات امروز باشه ، اعتراف به اینکه آینده یی برای عشقمون وجود نداره و بالاخره روز آخر . . .

اه . . . . لعنتی . . . همه ی اینها داشت زنده می شد . انگار دوباره به روز اول برگشته بودیم .

اون بدون اینکه چیزی ازم بپرسه نشست کنارم و شروع به حرف زدن کرد .

دونه دونه ی گلهایی رو که برام آورده بود با انگشتای مهربونش پر پر می کرد و می ریخت کنار من .

یک ساعت تموم اون حرف زد و من فقط گوش کردم .

برام از روزای دانشگاهش گفت .

از مهمونی ها یی که رفته بود .

از کسایی که بعد از من باهاشون آشنا شده بود .

خلاصه که اون برام از روزایی گفت که بدون من بود ولی تنها نبود .

بهم گفت که نامزد کرده و فردا تو یه جشن بزرگ قراره که ازدواج کنه .

بهم گفت با اینکه می دونه برام خیلی سخته ولی باید بهم خبر می داد .

نه .

اون اشتباه می کرد چون حالا دیگه خیلی از اون روزایی که این چیزا برام سخت بود گذشته .

حالا دیگه من فلسفه ی گل رو خوب یاد گرفتم :

" دنبال چیزی باش که موندنی باشه . گل ها زود پژمرده می شن . "

وقتی حرفاش تموم شد ، من بهش گفتم مبارکت باشه شاهزاده ی مهربونم .

ولی اون نشنید .

اون گریه می کرد .

دیگه موقع رفتن بود . هم دل اون گرفته بود و هم دل من .

لعنت به تو سرنوشت . بعد از این همه سال حق ندارم فقط یه روز به صدای اون گوش بدم ؟

بهم گفت که دیگه نمی تونه بیاد پیشم .

بهم گفت که این آخرین باری هست که می بینمش .

ازم خواست براش دعا کنم .

منم از خدا خواستم که خوشبختش بکنه .

ولی اون نشنید . اون هنوز گریه می کرد .

موقع خداحافظی که شد دستشو گذاشت کنارم و برام فاتحه یی خوند و رفت .

 

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

و اینجا گوریست که روزی عشقی در آن آرام خواهد گرفت .

همه ی گور ها را برای به خاک سپردن عشق ها کنده اند .

من در نخستین گور گورستان عشاق خفته ام .

از همه سو ، مرثیه ی مرگ وصل به گوش می رسد .


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٤/٢٥ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته

و خداوند مرا خاموش ساخت . . .

نه عشق و نه روشنایی .

 

سرخ و سپید ، فراموش شده اند .

 

دنیای مرا ، سیاهی ، پادشاهست .

 

تنها خانه ی آرامشم ، گوری در ژرفای جنگلی خزان دیده ، نهان گشته در زیر برگ

 

 های خشک و بر زمین ریخته است .

 

و در آن نزدیکی ، رودیست که از سرچشمه ی چشمانم روانست .

 

یگانه معبودم ، تیغه ایست شکافنده ی قلب ها .

 

پس به نام خون ، نیایش سرخم را به جای می آورم .

 

و تاریکی را به پرستش فرا می خوانم .

 

حسرت خورشید ، تباهم ساخت .

 

غروب جهانم جاویدان گشته است .

 

در ژرفای اقیانوس خویشتنم غرقه گشتم برای گریز از نیرنگ انسان _ این برترین

 

 

مخلوقات خودخوانده _ ولی آنجا را نیز ساخته ی دست زمینیان یافتم .

 

زندانی ابعاد این بودن ناچارگونه ام و آزادیم در بند رفتنم .

 

          _ بس است.

                        فریادت خاموش باد ای عصیانگر بینوا .

 

و خداوند چنین گفت .               پس همو ، چنینم خواست .

 

باشد که به نامش ، ناگزیر همواره وجودم را از هوای مسموم تنهایی بی درمانم لبریز

 

سازم و به خواسته ی ترساننده اش ، نیایش و سپاس آنچه را که به ناچار نزدم سپرده به

 

جای آورم .

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/٤/۱٩ - ‌‌بهروز... ( دیوانه ی زندگی ، عشق و لذت ) |لینک به نوشته